... من و

این روزها یه فکری دایم از ذهنم رد میشه، جرأت گفتنش رو به کسی ندارم. نمی دونم درسته یا نه؟ 

این فکر که همه چیز رو تموم کنم. به هیچی هم فکر نکنم منظورم آخرشه. به همه مدلش هم فکر می کنم بعد سرم رو تکون میدم که این افکار از ذهنم بره بیرون. از بس خسته ام ذهنم می خواد صورت مسئله رو پاک کنه، البته که من جوابی برای این مسئله لاینحل ندارم و جواب دست خدا بود و نداد. دیگه نمی دونم چی درست و چی غلطه، رابطه طولانی دچار فرسایش می شه، اونقدر به هم گیر میدیم بعضی وقتها که یادمون می ره حرف های عادی مون قبلا چی ها بوده! 

بعضی وقتها فکر میکنم نکنه بزنه به سرش و آبرو ریزی کنه؟ نکنه یه بلایی سر خودش بیاره؟ اینو مطمئنم تا من ازدواج نکنم کاری بهم نداره، ولی نمی ذاره ازدواج کنم. به قول خودش اینقدر روشنفکر نیستم که کسی رو که ۹ سال روز و شب به یادش بودم و زن خودم می دونستم و ببینم راحت بره با یکی دیگه ازدواج کنه...

بعضی وقتها که عصبانی می شم و میگم می خوای تمومش کنیم میگه باشه عیب نداره ولی تو خونه بابات باش منم همین طور، کاری هم به همدیگه نداشته باشیم، بهش می گم نمیشه من باید ازدواج کنم خانوادم نمی ذارن من همینطور بمونم، میگه نه، یا ازدواج با من یا تا آخر عمرت مجرد می مونی و ازدواج نمی کنیم و با هم همینطور ادامه میدیم. منطقش در همین حده. 

من دوستش دارم ولی نمی دونم این روزها اصلا نمی فهممش و رفتارهای خودش هم بیشتر به این افکار من دامن می زنه. 

همیشه می گفتم چند وقت یک بار باید علت انتخابم و خوبی هاش رو برای خودم نام ببرم تا یادم نره و این کار رو می کردم ولی این روزها ذهنم بی انصاف شده، دایم رفتارهای بی حوصله و اعصاب خرد کن این چند وقتش رو یادم میاره.

حالم از خودم به هم می خوره، حس میکنم با این افکار دارم بهش خیانت میکنم...

پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ | | مهدا | |

علی آقا بابت عذرخواهی از شما...

نمی تونم بگم حال این روزهام چه رنگیه، فقط می دونم که سخت میگذره، گفته بودم که پسرک مغازش رو جمع کرد که بره سربازی، فکر می کرد زود میره ولی حالا که می خواد آموزش و پرورش بره آخر فروردین 94 اعزام می شه. اعصاب هر دومون خیلی داغونه، فقط میگه من به خاطر تو از همه زندگیم عقب موندم که با ۳۰ سال سن با یه مشت بچه ۷۰ باید برم سربازی، من هم هیچی نمی تونم بگم، چون مغازه رو جمع کرده و فاصله اعزامش هم طولانی شده، بی کاری هم روی اعصابش تاثیر داره، همش دعوا، همش بحث و بی منطقی، خودش میگه من این روزها حالم خوب نیست یه کم کاری به کار من نداشته باش، میگم می خوای نبینیم هم دیگه رو زنگ نزنم؟ بهش برمیخوره، میگه اگر این کارو کردی کلا دیگه نمی خوام ببینمت، هم دلش میخواد باشم هم بهم گیر بده هم من هیچی نگم هم حوصلم رو نداره، میگم چرا این طوری می کنی؟ منم آدمم ظرفيت منم محدوده، چقدر این اخلاق قشنگت رو تحمل کنم و تو بدتر بشی؟ میگه چون همه رو از چشم تو می بینم، تو مانع پیشرفت من بودی، میگم میخوای من ترکت کنم تا پیشرفت کنی؟ میگه تو چرا اینقدر نفهمی؟ من واقعا یه موقع هایی زبونش رو نمی فهمم که یعنی چی؟ چی کار کنم راضی بشه؟

پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ | | مهدا | |

خستم! 

خسته از لبخندهای اجباری، خسته از تظاهر، خسته از تحقیر، خسته از قضاوت شدن، خسته از بلاتکلیفی، خسته از جنگیدن، خسته از تکیه گاه بودن... 

خدااااااااا! 

خدایا تو رو به مقربان و آبروداران درگاهت تکلیف منو معلوم کن...

چقدر صبر؟

چقدر توکل؟ 

چقدر تحمل؟ 

چرا جوابم رو نمی دی؟ هر چی که باشه، فقط جواب بده...

دیگه چیزی ازم نمونده، ۹ ساله دارم التماست میکنم،  فقط می گی صبر، تا کی آخه؟

جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ | | مهدا | |

من یه آدم پست احمق از خودراضی و خودخواهم که هیچی نمی فهمم و حالا دارم از وجدان درد می میرم...

چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ | | مهدا | |

سلام

باور کنید روم نمی شه بیام و بگم وضعیت مون تغییر نکرده،  به اصرار یه سری از دوستان جهت تجدید خاطره هاشون، اومدم بنویسم. با اینکه قول داده بودم تا وضعیت عوض نشه نیام، ولی من یک انسان سست عنصرم.

درگیری اینروزهام زیاده، ترم ۳ ام و موضوع پروپوزال خیلی اذیتم کرد، استادها خودشون رو ملزم به راهنمایی کردن نمی دونن. باز خدا بیامرزه اموات دامادمون رو، یه عالم با هم توی پایگاه های لاتین گشتیم و اون سرچ و ترجمه کرد تا با تایید پدر و برادر گرامی ۳تا موضوع انتخاب شد. که یکیش به تایید اساتید رسید، اوففففف. چون من کارمندم و تهران درس می خونم،  باید انرژی بیشتری بذارم. 

پسرک طفلی هم که خودش و مسائل مون یه طرف دیگه،بعضی وقتها کم میارم. فکر میکنم برای چی دارم پدر خودمو درمیارم؟ من 87 فارغ‌التحصیل شدم، دیگه در شرایط من ادامه دادنم چی بود؟ من که زندگیم روی هواست، دارم چه غلطی می کنم؟

خیلی وقتها پسرک بیچاره تنها توی جاده باید بیاد تا تهران دنبال من، اونقدر مثل این دختر دبیرستانی ها ذوق می کنم که نگو، خیلی خوش می گذره، خستگی از تنم بیرون می ره، وقتی از صبح تا غروب پشت سر هم کلاس های سنگین داشته باشی و کلی توی مترو باشی و بخواهی تنها با اتوبوس برگردی، فقط دنبال یه جای مطمئن که خانم کنارت نشسته باشه، می گردی که بخوابی،  ولی وقتی پسرک میاد با یه عالم میوه و خوراکی و فلاکس چای هل دار، با یه لبخند می گه خسته نباشی عزیزم، فکر می کنی دیگه هیچی نمی خوای، حتی وقتی هر بار توی بحث و دعوا ها بگه مگه من خلم که تا تهران بیام تو رو بیارم که اصلا به چشمت نمیاد، ولی باز هفته بعدش، سر کلاس آخر که به زور چشمهات رو باز نگه داشتی، اس بده خسته نباشی عزیزم، حالت خوبه؟ دوست داری بیام دنبالت؟ بعد من بگم نه قربونت برای چی تا اینجا بیایی زحمته برات، اونم بگه تو به اینهاش کاری نداشتن باش، فقط بگو دوست داری یا نه؟ من به خاطر تو تا تهران که هیچه، تا اون سر دنیا هم می رم، منم بگم دوست داشتن که خیلی دوست دارم تو بیایی عزیز، ولی جبران میکنم،  اونم بگه چند ساله با بودنت جبران کردی و من هر کاری برات بکنم جبران لطف و صبر تو بوده! 

دقیقا همین مکالمه یا اس میشه یا تلفنی، با یه کم تغییر چند هفته یه بار تکرار میشه. دلم نمیاد هر هفته بیاد.

حالا منظورم از این جریان، شعور و فهم پسرکمه که مفهمه من ۸سال به خاطرش صبر کردم و به روی من میاره، هر چقدر مردها تودار باشند( و البته پسرک هم همینطور هست ولی چند وقت یک بار یک کم نشون می ده)، زن ها احتیاج دارن که زبانی هم بشنون، بین عمل و گفتار خیلی تفاوت هست، باور کنین بعضی وقتها اونقدر از عشق طرف مقابل مطمئن هستیم که فکر می کنیم دیگه نیازی به گفتن نیست،  ولی به نظر من اشتباهه و مفصل درباره فلسفه این ایده صحبت کردم باهاش و ثابت کردم، و قبول کرده.

بعضی وقتها که خسته بوده رفته خونه و به خاطر اینکه منو نیم ساعت فاصله محل کار تا خونمون برسونه و ببینه، استراحت نمی کنه و میاد، نزدیک خونه که میرسیم و می خوام پیاده بشم بهش می گم آخ دیدی یادم رفت! میگه چی؟(با اینکه می دونهم چی می خوام بگم)، میگم اینکه چقدر دوستت دارم، یا اینکه یه چیزی می گم به کسی نگو، خیلی خیلی دوستت دارم. یا بعد از اینکه رفتم خونه زنگ می زنم و تشکر می کنم از وقتی که برای من گذاشته، تشکر و احترام گذاشتن چه به خود افراد چه به احساسشون،  خرجی نداره و غیر مستقیم اون طرف رو تشویق به تکرار می کنه، چون فکر می کنه کارهاش دیده و قدردانی میشه، دوست داشتن و تداوم اون، جدای از عوامل محیطی که می تونن روی اصل یک رابطه تاثیر بذارن، یه رابطه دوطرفه است.

من با گوشی پست گذاشتم،  دستم خسته شد. احیانا اگر غلط تایپی داره ببخشید. 

مثل همیشه واقعا محتاج دعای خیرتونم

فعلا

به قول پسرکم، مراقب خوبی هاتون باشید، نه به خاطر خودتون، به خاطر اونهایی که به خوبیهاتون وابسته ان... 

جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ | | مهدا | |

سلام و شرمنده از دوستانی که پیگیر بودن و من نتونستم پست جدید بذارم

حال من و پسرک خوبه، قرار شده مغازه اش رو جمع کنه و مهر یا آبان بره سربازی، مغازه ای که به قول خودش اگر دزدی نکنی و حق کسی رو نخوری به هیچ کجا نمیرسی. دکوراسیون و ام دی اف همینه! سربازی ای که وقتی باید میرفت، من اجازه ندادم و طفلک رو مجبورش کردم که یه رشته ی دیگه رو بخونه و سربازی رو نرفت و باز به قول خودش الان با بچه های هفتادی باید بره. 

تنها امیدمون از اول به خدا بوده و انشاءالله همیشه هم خواهد بود. ولی خدا روز به روز بهش سختتر می گیره. هر روز بیشتر به این نتیجه می رسم که هدف از خلقت من دوست داشتن پسرک بوده چون واقعا بدون اون نمی تونم، هر چقدر بیشتر جلو می ریم پخته تر میشیم و درک مون بیشتر میشه. 

با همه مشکلات سر راهمون، خدا رو هزار بار به خاطر داشتنش شکر میکنم که لذت چشیدن این درجه از دوست داشتن و عشق رو بهم بخشید که ممکنه کسی حتی تا پایان عمرش نتونه بهش دست پیدا کنه.

من می تونم قسم بخورم که از عشق زمینی به عشق ملکوتی رسیدم. وقتی خدا توی لحظه لحظه هات حضور داشته باشه و توی سخت ترین لحظات وجودش رو اثبات کنه و بهت آرامش ببخشه، نمیشه ازش گذشت و فراموشش کرد. نمیشه اون عشق اصلی رو ندید، وقتی فکر میکنی این حسی که داری یه نمونه ی کوچیک از قدرت و عشق خداست، فکر میکنی عشق خدایی چه لذت بالاتری می تونه داشته باشه.

من عابد و زاهد نشدم، دیوانه هم نشدم، فقط یه وقتهایی پیش میاد دلم میخواد از خوشحالی خدا رو بغل کنم یا اگر دلم گرفت سرم رو بهش تکیه بدم و درد و دل کنم. من فوق العاده آدم کم صبر و تحملی بودم، چند سال پیش از فشار مشکلات و استرس رابطه و انتظار آینده نه شب داشتم نه روز، بی قرار بودم، حالم بد بود، بعد از نمازهام از خدا میخواستم اگر پسرک قسمت من هست و خدا هم راضیه، و اگر قراره طبق استخاره ای که کرده بودم، همچنان مشکلات داشته باشیم، حداقل صبر بهم بده، شاید کسی باورش نشه، به قدری من صبر و تحملم در مورد این قضیه زیاد شد که کسانی هم که می دونستن شوکه شده بودن، یا اونها به جای من حرص می خوردن. وقتی همه چیز رو از زاویه ای بببینی که تو توکل کردی، تا اونجایی هم که عقلت میرسه و توانایی داری، تلاش خودت رو میکنی، فقط موقع مشکلات میگی حتما خیری توش هست، حتما صلاح خدا این بوده، چون از ته دل باید اعتقاد داشت.

چقدر حرف زدم، هر کسی یه اعتقادی داره دیگه، ببخشید جمیعاً!

برای منو پسرک دعا کنید، تنها مشکلمون الان اینه که برگرده انشاءالله یه کار ثابت خوب بتونه داشته باشه. دیگه نمیخواد مغازه داشته باشه.

التماس دعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۳ | | مهدا | |

همه چیز تمام شد!

خانوادم زدن زیر حرفهاشون، موافق نیستن...

اندازه این 8سال که دویدم، خسته ام!

دیگه انگیزه ای برای ادامه ی زندگیم ندارم، هدف ندارم، باید توی این سن از اول هدف بسازم؟

خدایا بزرگیت رو شکر، اگر تو راضی ای من رو اینطوری ببینی، منم راضی ام به رضای تو، شکرت...

چقدر ازت طلب دارم اون دنیا، حساب دستت باشه!

جمعه نهم خرداد ۱۳۹۳ | | مهدا | |

قرار بود تا خبر خوبی نداشته باشم دیگه چیزی ننویسم ولی بعضی از دوستان شرمنده میکنن و لطف دارن و پی گیر حال این حقیرن!

واقعیت ماجرا اینه که خیلی چیزها تغییر کرد،‌ نه به اون صورت که فکر میکنین،‌ توی شخصیت من و پسرک!

مهربونی هاش هنوز هست ولی انگار پخته تر شده،‌ به قول معروف دیگه خیلی گول من رو نمیخوره و بعضی وقتها که من به شوخی یه تیکه هایی بهش می انداختم که مسافرت می ری بدون من مثلا فلان شیطونی رو میکنی و... و قبلا اصلا واکنش نشون نمیداد،‌ الان به طور خیلی خیلی جدی برخورد میکنه. لوس بازی هامون کمتر شده. ولی فکر میکنم محبت عمیقتری نسبت به هم پیدا کردیم.

دوستم چند روز قبل یه حقیقتی رو کوبید توی صورتم،‌ گفت مهدا برای چی میخواهی با پسرک ازدواج کنی؟ خانوادش به شما میخوره یا تحصیلاتش؟ یا وضعیت مالی خوبی داره؟ یه لحظه موندم! آخه اصلا بحث سر یه چیز دیگه بود. گفتم خودش خوبه، من رو درک میکنه،‌ نوع نگاهمون به زندگی به هم نزدیکه، خواسته هامون از زندگی مشترکه، بهش اطمینان دارم،‌ بهم اطمینان داره،‌ اخلاق های خاص و اعصاب خردکن که تحملش رو نداشته باشم نداره، دوستش دارم و دوستم داره و...

ولی دوستم میگفت اینها کافی نیست که جواب اطرافیانت و مردم رو قانع کنه برای انتخابت، من اینها رو ازت پرسیدم که دوستت هستم و ناراحت شدی،‌ حالا فکر کن بعد باید با بقیه مردم چی کار کنی؟

من گاهی فکر میکنم،‌ هر قدر هم من توی این سالها سعی کرده باشم که اینها رو برای خودم حل کنم و بگم مهم نیست،‌ و فلان برخورد رو میکنم، ولی باز موارد زیادی خارج از کنترل پیش میاد که نمیشه از قبل برای اونها برنامه ریزی کرد.

از خودم متنفر شدم، فکر میکنم یعنی من پسرک رو هنوز صد در صد دوست ندارم که این مسائل ناراحتم میکنه؟ یا اینقدر اسیر ظواهر و تجملات و طبقات اجتماعی و شأن و... شد که نوع نگاهم به ازدواجم عوض بشه؟ یا منی که همیشه اینقدر اعتماد به نفس بالایی داشتم، در برابر واکنش مردمی که همیشه مگفتم نظراتشون برام مهم نیست، اینقدر حساس شدم.

دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۳ | | مهدا | |

دلم تنگ است!

مانند مادری که

آخرین سربازی که از جنگ برگشته،‌

پسرش نیست...

چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ | | مهدا | |

ارشد قبول شدم، آزاد تهران شمال، سراسری شرکت نکرده بودم ولی الان میگم کاش اونم شرکت می کردم، دعا کنین توی تکمیل ظرفیت علوم تحقیقات قبول بشم، باز خیلی بهتره...

امروز بعد از ظهر انشاءالله می ریم شمال، یعنی اگر کسی بدونه چه حالی دارم، هر سال میگم سال آخره که بدون پسرک مسرم سفر ولی سال بعد هم...

این شعر احسان خواجه امیری وصفه منه:

همیشه مقصدم بودی

کجا بی تو سفر کردم

چقدر تنها برم دریا

چقدر تنهایی برگردم

پسرکم خوبه، یه دنیا ترس داره از جلو اومدن، اعتماد به نفسش اومده پایین، منم که میخوام ارشد بخونم که دیگه بدتر شده، میگه عمرا دیگه تو رو به من بدن!

یعنی الان من دلم میخواد موهای خودم رو دونه دونه بکنم، تقصیر شخص خودمه که اینطوری شده، از خانواده ی من توی ذهنش یه غول ساخته.

بچه ها دعا کنین همه چیز درست بشه، مثلا پسرک بیاد و بابام بگه عقد کنین و بعد جشن بگیریم و تا درس من تموم بشه و پسرکم سربازیش رو بره و بعد عروسی کنیم و کارش هم خیلی خیلی بابرکت بشه و... فعلا همین!

100دفعه که سهله 1000بار به نبودنش فکر میکنم روانی میشم، بدجور خوبه، کاش انقدر خوب نبود، یا کاش اینقدر همه درگیر شرایط و تجملات و ظواهر نبودیم. ما دو تا گنجیشک عاشق 8ساله این وضعیتمونه، خداییش گناه نداریم؟ نه می خوام ببینم گناه داریم یا نه؟

دلم هم خیلی براش میسوزه، خودش رو دیگه داره به در و دیوار میزنه که شرایط رو بهتر کنه، نمی دونم حکمت خدا چیه و چی براش میخواد که هنوز اونقدر وضعیتش تغییر نکرده که دل پسرکم گرم بشه!

نمی دونم من خل شدم یا جدیدا پسرک به نظرم قشنگتر میاد، فکر میکنم ممکنه بعدا برام عادت بشه یا تکراری؟ تقریبا هر روز یا یه روز درمیون هم رو می بینیم ولی هنوزم وقتی نگاهش میکنم یه چیزی ته دلم می لرزه!

دوستم میگه پسرک از نظر ظاهر از من بهتره، خوشم نیومد! آهاییییییییییییییییی اونهایی که عکس هر دومون رو دیدین، واقعا این طوریه؟ 

خوب دیگه خیلی چرت گفتم، بچه ها واقعا برام دعا کنین، فشرده تا 1ماه دیگه که خیلی دعا کنین، بعد بهتون میگم چرا!

سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ | | مهدا | |

www . night Skin . ir