... من و

سلام و شرمنده از دوستانی که پیگیر بودن و من نتونستم پست جدید بذارم

حال من و پسرک خوبه، قرار شده مغازه اش رو جمع کنه و مهر یا آبان بره سربازی، مغازه ای که به قول خودش اگر دزدی نکنی و حق کسی رو نخوری به هیچ کجا نمیرسی. دکوراسیون و ام دی اف همینه! سربازی ای که وقتی باید میرفت، من اجازه ندادم و طفلک رو مجبورش کردم که یه رشته ی دیگه رو بخونه و سربازی رو نرفت و باز به قول خودش الان با بچه های هفتادی باید بره. 

تنها امیدمون از اول به خدا بوده و انشاءالله همیشه هم خواهد بود. ولی خدا روز به روز بهش سختتر می گیره. هر روز بیشتر به این نتیجه می رسم که هدف از خلقت من دوست داشتن پسرک بوده چون واقعا بدون اون نمی تونم، هر چقدر بیشتر جلو می ریم پخته تر میشیم و درک مون بیشتر میشه. 

با همه مشکلات سر راهمون، خدا رو هزار بار به خاطر داشتنش شکر میکنم که لذت چشیدن این درجه از دوست داشتن و عشق رو بهم بخشید که ممکنه کسی حتی تا پایان عمرش نتونه بهش دست پیدا کنه.

من می تونم قسم بخورم که از عشق زمینی به عشق ملکوتی رسیدم. وقتی خدا توی لحظه لحظه هات حضور داشته باشه و توی سخت ترین لحظات وجودش رو اثبات کنه و بهت آرامش ببخشه، نمیشه ازش گذشت و فراموشش کرد. نمیشه اون عشق اصلی رو ندید، وقتی فکر میکنی این حسی که داری یه نمونه ی کوچیک از قدرت و عشق خداست، فکر میکنی عشق خدایی چه لذت بالاتری می تونه داشته باشه.

من عابد و زاهد نشدم، دیوانه هم نشدم، فقط یه وقتهایی پیش میاد دلم میخواد از خوشحالی خدا رو بغل کنم یا اگر دلم گرفت سرم رو بهش تکیه بدم و درد و دل کنم. من فوق العاده آدم کم صبر و تحملی بودم، چند سال پیش از فشار مشکلات و استرس رابطه و انتظار آینده نه شب داشتم نه روز، بی قرار بودم، حالم بد بود، بعد از نمازهام از خدا میخواستم اگر پسرک قسمت من هست و خدا هم راضیه، و اگر قراره طبق استخاره ای که کرده بودم، همچنان مشکلات داشته باشیم، حداقل صبر بهم بده، شاید کسی باورش نشه، به قدری من صبر و تحملم در مورد این قضیه زیاد شد که کسانی هم که می دونستن شوکه شده بودن، یا اونها به جای من حرص می خوردن. وقتی همه چیز رو از زاویه ای بببینی که تو توکل کردی، تا اونجایی هم که عقلت میرسه و توانایی داری، تلاش خودت رو میکنی، فقط موقع مشکلات میگی حتما خیری توش هست، حتما صلاح خدا این بوده، چون از ته دل باید اعتقاد داشت.

چقدر حرف زدم، هر کسی یه اعتقادی داره دیگه، ببخشید جمیعاً!

برای منو پسرک دعا کنید، تنها مشکلمون الان اینه که برگرده انشاءالله یه کار ثابت خوب بتونه داشته باشه. دیگه نمیخواد مغازه داشته باشه.

التماس دعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | | مهدا | |

همه چیز تمام شد!

خانوادم زدن زیر حرفهاشون، موافق نیستن...

اندازه این 8سال که دویدم، خسته ام!

دیگه انگیزه ای برای ادامه ی زندگیم ندارم، هدف ندارم، باید توی این سن از اول هدف بسازم؟

خدایا بزرگیت رو شکر، اگر تو راضی ای من رو اینطوری ببینی، منم راضی ام به رضای تو، شکرت...

چقدر ازت طلب دارم اون دنیا، حساب دستت باشه!

جمعه نهم خرداد 1393 | | مهدا | |

قرار بود تا خبر خوبی نداشته باشم دیگه چیزی ننویسم ولی بعضی از دوستان شرمنده میکنن و لطف دارن و پی گیر حال این حقیرن!

واقعیت ماجرا اینه که خیلی چیزها تغییر کرد،‌ نه به اون صورت که فکر میکنین،‌ توی شخصیت من و پسرک!

مهربونی هاش هنوز هست ولی انگار پخته تر شده،‌ به قول معروف دیگه خیلی گول من رو نمیخوره و بعضی وقتها که من به شوخی یه تیکه هایی بهش می انداختم که مسافرت می ری بدون من مثلا فلان شیطونی رو میکنی و... و قبلا اصلا واکنش نشون نمیداد،‌ الان به طور خیلی خیلی جدی برخورد میکنه. لوس بازی هامون کمتر شده. ولی فکر میکنم محبت عمیقتری نسبت به هم پیدا کردیم.

دوستم چند روز قبل یه حقیقتی رو کوبید توی صورتم،‌ گفت مهدا برای چی میخواهی با پسرک ازدواج کنی؟ خانوادش به شما میخوره یا تحصیلاتش؟ یا وضعیت مالی خوبی داره؟ یه لحظه موندم! آخه اصلا بحث سر یه چیز دیگه بود. گفتم خودش خوبه، من رو درک میکنه،‌ نوع نگاهمون به زندگی به هم نزدیکه، خواسته هامون از زندگی مشترکه، بهش اطمینان دارم،‌ بهم اطمینان داره،‌ اخلاق های خاص و اعصاب خردکن که تحملش رو نداشته باشم نداره، دوستش دارم و دوستم داره و...

ولی دوستم میگفت اینها کافی نیست که جواب اطرافیانت و مردم رو قانع کنه برای انتخابت، من اینها رو ازت پرسیدم که دوستت هستم و ناراحت شدی،‌ حالا فکر کن بعد باید با بقیه مردم چی کار کنی؟

من گاهی فکر میکنم،‌ هر قدر هم من توی این سالها سعی کرده باشم که اینها رو برای خودم حل کنم و بگم مهم نیست،‌ و فلان برخورد رو میکنم، ولی باز موارد زیادی خارج از کنترل پیش میاد که نمیشه از قبل برای اونها برنامه ریزی کرد.

از خودم متنفر شدم، فکر میکنم یعنی من پسرک رو هنوز صد در صد دوست ندارم که این مسائل ناراحتم میکنه؟ یا اینقدر اسیر ظواهر و تجملات و طبقات اجتماعی و شأن و... شد که نوع نگاهم به ازدواجم عوض بشه؟ یا منی که همیشه اینقدر اعتماد به نفس بالایی داشتم، در برابر واکنش مردمی که همیشه مگفتم نظراتشون برام مهم نیست، اینقدر حساس شدم.

دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | | مهدا | |

دلم تنگ است!

مانند مادری که

آخرین سربازی که از جنگ برگشته،‌

پسرش نیست...

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 | | مهدا | |

ارشد قبول شدم، آزاد تهران شمال، سراسری شرکت نکرده بودم ولی الان میگم کاش اونم شرکت می کردم، دعا کنین توی تکمیل ظرفیت علوم تحقیقات قبول بشم، باز خیلی بهتره...

امروز بعد از ظهر انشاءالله می ریم شمال، یعنی اگر کسی بدونه چه حالی دارم، هر سال میگم سال آخره که بدون پسرک مسرم سفر ولی سال بعد هم...

این شعر احسان خواجه امیری وصفه منه:

همیشه مقصدم بودی

کجا بی تو سفر کردم

چقدر تنها برم دریا

چقدر تنهایی برگردم

پسرکم خوبه، یه دنیا ترس داره از جلو اومدن، اعتماد به نفسش اومده پایین، منم که میخوام ارشد بخونم که دیگه بدتر شده، میگه عمرا دیگه تو رو به من بدن!

یعنی الان من دلم میخواد موهای خودم رو دونه دونه بکنم، تقصیر شخص خودمه که اینطوری شده، از خانواده ی من توی ذهنش یه غول ساخته.

بچه ها دعا کنین همه چیز درست بشه، مثلا پسرک بیاد و بابام بگه عقد کنین و بعد جشن بگیریم و تا درس من تموم بشه و پسرکم سربازیش رو بره و بعد عروسی کنیم و کارش هم خیلی خیلی بابرکت بشه و... فعلا همین!

100دفعه که سهله 1000بار به نبودنش فکر میکنم روانی میشم، بدجور خوبه، کاش انقدر خوب نبود، یا کاش اینقدر همه درگیر شرایط و تجملات و ظواهر نبودیم. ما دو تا گنجیشک عاشق 8ساله این وضعیتمونه، خداییش گناه نداریم؟ نه می خوام ببینم گناه داریم یا نه؟

دلم هم خیلی براش میسوزه، خودش رو دیگه داره به در و دیوار میزنه که شرایط رو بهتر کنه، نمی دونم حکمت خدا چیه و چی براش میخواد که هنوز اونقدر وضعیتش تغییر نکرده که دل پسرکم گرم بشه!

نمی دونم من خل شدم یا جدیدا پسرک به نظرم قشنگتر میاد، فکر میکنم ممکنه بعدا برام عادت بشه یا تکراری؟ تقریبا هر روز یا یه روز درمیون هم رو می بینیم ولی هنوزم وقتی نگاهش میکنم یه چیزی ته دلم می لرزه!

دوستم میگه پسرک از نظر ظاهر از من بهتره، خوشم نیومد! آهاییییییییییییییییی اونهایی که عکس هر دومون رو دیدین، واقعا این طوریه؟ 

خوب دیگه خیلی چرت گفتم، بچه ها واقعا برام دعا کنین، فشرده تا 1ماه دیگه که خیلی دعا کنین، بعد بهتون میگم چرا!

سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 | | مهدا | |

توضیح!

این آهنگ وبلاگم رو که برای ماه عسل بوده رو پسرک از 1ماه پیش گذاشته روی گوشیش و گفت: من منظورم به شماست ها! گفتم: ها؟ گفت: خنگ و خدنگ، آهنگ پیشواز، منظور شعر از زبون من به شماست، آقا ما اونقدر ذوقیدیمممممممممممممممممممم که نگو، مثل این دختر دبیرستانی ها! بعد هی هی بهش میزنگیدم می گفتم جواب نده من گوش کنم، بعد همین طور الکی ذوق مرگ میشدم که مثلا پسرک داره برام میخونه!

تا اینکه دردسر شد، آقا زنگ می زدیم کارش داشتیم جواب نمیداد، میگفت خودت گفتی جواب ندم که آهنگ رو گوش کنی، منم گفتم زرنگی! رفتم آهنگ رو دانلود کردم ریختم روی گوشیم و گفتم دفعه دیگه زنگ زدم سریع جواب میدی که دیگه آهنگ رو دارم! بعله ما اینقدرها هم گاگول نیستیم که الکی خر بشویم، گفتیم که گفته باشیم جهت اطلاع!

جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 | | مهدا | |

زندگی خیلی درد داره، خیلی...

دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 | | مهدا | |

با سلام و عذرخواهی فراوان

دوستان قصد داشتم دیگه تا خبر خوبی نداشتم چیزی ننویسم، الان هم هنوز خبری نیست و اومدم که بگم اگر خبری بشه میام و بهتون میگم ولی هنوز وضعیت مثل قبله و ما همچنان منتظریم!

خدا بهم صبر بده، دعا کنین برام خیلی خسته ام، با این وضع خاک بر سری م.م.ل.ک.ت و گرونی کی جرأت داره ازدواج کنه؟

جمعه سوم خرداد 1392 | | مهدا | |

خبر خبر!

اگر گفتین چی شده؟

نقره رو که میشناسین، نقره جونم عروس شد!

اونقدر ذوقیدم که دارم می میرم، چه کیفی میده آدم خبر خوب بده!

بچه ها همه برای خوشبختیش دعا کنین؛ خیلی دختر ماهیه، لو دادم همونیه که با هم قرار گذاشتیم و هم رو دیدیم.

راستی دلتون فوز، موقع عقدش برای من یههههههههههههه عالم دعا کرده....

جمعه هجدهم اسفند 1391 | | مهدا | |

شرمنده که کم پیدا بودم، کلا بلاگفا برام باز نمیشد...

آیدا جون ببخشید...

و اما قصه ی من و پسرک، پسرک رفت پیش مشاورم و نتیجه اینکه مشاورم بعد از تایید پسرک گفته بود که باید با هم ازدواج کنیم و ... مشاورم زنگ می زنه به بابام و نتیجه رو میگه و قرار میشه که خانواده ی پسرک دوباره تماس بگیرن.(همه ی اینها با کلی فاصله اتفاق افتاد و من از چشم انتظاری مردم) من با مامانم صحبت کردم و گفتم اگر راضی نیست، من ازدواج نمیکنم، ولی مامانم گفت، راضی نیستم که با این شرایط ازدواج کنی، ولی موافقت میکنم، چون دیگه نمیشه کاری کرد، ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم بعدا از دلش در میارم، به بابام هم همین ها رو گفتم و همون حرفهای همیشگی و ... بابام هم گفت خوشبخت بشی و بهش بگو که هفته ی دیگه تماس بگیرن، گفتم باشه. فرداش من سر کار بودم که خواهرم زنگ زد و گفت چه خبر؟ گفتم حرفت رو بزن، تو تا نخواهی چیزی به من بگی و بپرسی، زنگ نمی زنم حالم رو بپرسی، خواهرم هم گفت تصمیمت رو گرفتی؟ گفتم بله، جوابم مثبته! خواهرم منفجر شد، تو نمی فهمی داری چی کار میکنی، مامان صبح قلبش درد گرفته(مامان من هیچ مشکل قلبی ای نداره)، فکر آبروی ما رو نمیکنی، این پدر و مادر فقط برای تو نیستن، اگر مامان یه طوریش بشه چی کار میکنی(تحت تاثیر فیلم زمانه)، ازدواج ...(دختر خالم که چند روز قبلش بود) ۱۰۰بار شرف داره به ازدواج تو، قحطی آدم اومده بود که اینو انتخاب کردی، دخترهای مردم کی رو انتخاب میکنن و تو کی رو...، تا آخر عمرت مجرد بمونی بهتره تا زن این بشی، تو از این بگذر مطمئن باش خدا برات جبران میکنه، مامان و بابا هیچ وقت نمیبخشنت، مامان نفرینت میکنه...

دلم شکست، هیچ وقت نمیبخشمش. همین!

بدون خداحافظی قطع کردم و زنگ زدم خونه، قلبم درد گرفته بود، نفسم بالا نمی اومد، بغضم رو نمی تونستم قورت بدم که حرف بزنم، مامانم گوشی رو برداشت، نفس نفس میزدم که بتونم حرف بزنم ولی نمی تونستم، مامانم گفت چی شده؟ با بغض گفتم دیگه هیچ وقت ازدواج نمیکنم، میشینم پیش خودت تا آخر عمر که خیالت راحت بشه، دخترت زنگ زد همه ی حرفهای دلت رو بهم گفت، حالا بازم نفرینم میکنی؟ گفت من نفرینت نکردم، گفت همون که شما میگی، یه کلمه نگفت چرا نمیخوای ازدواج کنی و چی شده، گفتم گوشی رو بده به بابا، دیگه داشتم هق هق می کردم، به بابام هم گفتم دیگه ازدواج نمیکنم، گفت چرا؟ گفتم دخترت اینطوری گفته، گفت من الان زنگ میزنم بهش، گفتم نمیخوام، همه چیز زیر سر زنته، من حرف آخر رو زدم، بابا خسته شدم، دست از سرم بردارین، مگه من و اون مسخره ی شماییم که هر هفته میگی بگو بیان دوباره به هم می زنین، دیگه نمیکشم، این قصه همین جا تموم شد، بعدم خداحافظی کردم!

به پسرکم گفتم و اونم خیلی ناراحت شد، البته نباید به اون میگفتم، ولی باید آرومم میکرد، حالم خیلی بد بود، اونم گفت دیگه نمیام، گفت ازدواج دختر خالت با یه مردی که سه تا ازدواج ناموفق داشته و یه بچه ی سه ساله داره و اعتیاد داشته و دیپلمه است و دختر خاله ی فوق لیسانس تو رو گرفته، به خاطر اینکه پولداره و خانواده ی سر شناسی داره، صد بار به من شرف داره؟ مامانت به خاطر من نفرینت کنه؟ ۱۰۰سال این زندگی رو نمیخوام!

بعد از حدود ۱۰روز مامانم گفت مشاورم که البته از تصمیم من بی خبر بوده، با بابام صحبت کرده بوده و قرار بود در همین هفته ای که گذشت، من و مامان و بابام برای آخرین صحبتها بریم پیشش، که مامانم زنگ زد و گفت چی کار میکنی؟ گفتم من که گفته بودم ازدواج نمیکنم، گفت حرف آخرته؟ گفتم بله، شما راه دیگه ای برام نذاشتی... بعد از یه عالم صحبت، من گفتم باشه بریم، ولی نه برای ازدواج، برای حل شدن این قضیه، منم فعلا با پسرک در ارتباطم، ولی نمیبینمش، نمیخواد از ترس آبروتون کاری انجام بدین، تا عید این ارتباطم قطع میکنم، شما هم اگر اینقدر از گناه ما میترسیدین، برای یه ازدواج ساده اینقدر سنگ جلوی پامون نمی انداختین، به قول دخترت، من به خاطر شما از خواسته ام میگذرم ببینم خدا برام چی کار میکنه!

ولی از اقبال و پیشونی بلند من، یه عمل سرپایی فوری برای خواهرم پیش اومد که همون روز مامانم مجبور شد بره تهران پیش خواهرم و از اون هفته تا همین لحظه ایشون در منزل ما به استراحت می پردازند. البته من همون روز با مشاورم صحبت کردم و گفت چند روز قبل بابات تماس گرفته و گفته ما موافقیم، باید چی کار کنیم؟ مشاورم هم گفته، دخترتون حمایت شما رو بیشتر از موافقتتون میخواد، بابام هم گفته وقتی موافقت میکنیم، حمایتش هم میکنیم که اونم گفته بیاین اینجا صحبت کنیم که هنوز نشده!

اوفففففففففففففف، خلاصه نوشتم، چی به سر من اومد بماند!

شنبه پنجم اسفند 1391 | | مهدا | |

www . night Skin . ir