X
تبلیغات
... من و


... من و

قرار بود تا خبر خوبی نداشته باشم دیگه چیزی ننویسم ولی بعضی از دوستان شرمنده میکنن و لطف دارن و پی گیر حال این حقیرن!

واقعیت ماجرا اینه که خیلی چیزها تغییر کرد،‌ نه به اون صورت که فکر میکنین،‌ توی شخصیت من و پسرک!

مهربونی هاش هنوز هست ولی انگار پخته تر شده،‌ به قول معروف دیگه خیلی گول من رو نمیخوره و بعضی وقتها که من به شوخی یه تیکه هایی بهش می انداختم که مسافرت می ری بدون من مثلا فلان شیطونی رو میکنی و... و قبلا اصلا واکنش نشون نمیداد،‌ الان به طور خیلی خیلی جدی برخورد میکنه. لوس بازی هامون کمتر شده. ولی فکر میکنم محبت عمیقتری نسبت به هم پیدا کردیم.

دوستم چند روز قبل یه حقیقتی رو کوبید توی صورتم،‌ گفت مهدا برای چی میخواهی با پسرک ازدواج کنی؟ خانوادش به شما میخوره یا تحصیلاتش؟ یا وضعیت مالی خوبی داره؟ یه لحظه موندم! آخه اصلا بحث سر یه چیز دیگه بود. گفتم خودش خوبه، من رو درک میکنه،‌ نوع نگاهمون به زندگی به هم نزدیکه، خواسته هامون از زندگی مشترکه، بهش اطمینان دارم،‌ بهم اطمینان داره،‌ اخلاق های خاص و اعصاب خردکن که تحملش رو نداشته باشم نداره، دوستش دارم و دوستم داره و...

ولی دوستم میگفت اینها کافی نیست که جواب اطرافیانت و مردم رو قانع کنه برای انتخابت، من اینها رو ازت پرسیدم که دوستت هستم و ناراحت شدی،‌ حالا فکر کن بعد باید با بقیه مردم چی کار کنی؟

من گاهی فکر میکنم،‌ هر قدر هم من توی این سالها سعی کرده باشم که اینها رو برای خودم حل کنم و بگم مهم نیست،‌ و فلان برخورد رو میکنم، ولی باز موارد زیادی خارج از کنترل پیش میاد که نمیشه از قبل برای اونها برنامه ریزی کرد.

از خودم متنفر شدم، فکر میکنم یعنی من پسرک رو هنوز صد در صد دوست ندارم که این مسائل ناراحتم میکنه؟ یا اینقدر اسیر ظواهر و تجملات و طبقات اجتماعی و شأن و... شد که نوع نگاهم به ازدواجم عوض بشه؟ یا منی که همیشه اینقدر اعتماد به نفس بالایی داشتم، در برابر واکنش مردمی که همیشه مگفتم نظراتشون برام مهم نیست، اینقدر حساس شدم.

دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | | مهدا | |

دلم تنگ است!

مانند مادری که

آخرین سربازی که از جنگ برگشته،‌

پسرش نیست...

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 | | مهدا | |

ارشد قبول شدم، آزاد تهران شمال، سراسری شرکت نکرده بودم ولی الان میگم کاش اونم شرکت می کردم، دعا کنین توی تکمیل ظرفیت علوم تحقیقات قبول بشم، باز خیلی بهتره...

امروز بعد از ظهر انشاءالله می ریم شمال، یعنی اگر کسی بدونه چه حالی دارم، هر سال میگم سال آخره که بدون پسرک مسرم سفر ولی سال بعد هم...

این شعر احسان خواجه امیری وصفه منه:

همیشه مقصدم بودی

کجا بی تو سفر کردم

چقدر تنها برم دریا

چقدر تنهایی برگردم

پسرکم خوبه، یه دنیا ترس داره از جلو اومدن، اعتماد به نفسش اومده پایین، منم که میخوام ارشد بخونم که دیگه بدتر شده، میگه عمرا دیگه تو رو به من بدن!

یعنی الان من دلم میخواد موهای خودم رو دونه دونه بکنم، تقصیر شخص خودمه که اینطوری شده، از خانواده ی من توی ذهنش یه غول ساخته.

بچه ها دعا کنین همه چیز درست بشه، مثلا پسرک بیاد و بابام بگه عقد کنین و بعد جشن بگیریم و تا درس من تموم بشه و پسرکم سربازیش رو بره و بعد عروسی کنیم و کارش هم خیلی خیلی بابرکت بشه و... فعلا همین!

100دفعه که سهله 1000بار به نبودنش فکر میکنم روانی میشم، بدجور خوبه، کاش انقدر خوب نبود، یا کاش اینقدر همه درگیر شرایط و تجملات و ظواهر نبودیم. ما دو تا گنجیشک عاشق 8ساله این وضعیتمونه، خداییش گناه نداریم؟ نه می خوام ببینم گناه داریم یا نه؟

دلم هم خیلی براش میسوزه، خودش رو دیگه داره به در و دیوار میزنه که شرایط رو بهتر کنه، نمی دونم حکمت خدا چیه و چی براش میخواد که هنوز اونقدر وضعیتش تغییر نکرده که دل پسرکم گرم بشه!

نمی دونم من خل شدم یا جدیدا پسرک به نظرم قشنگتر میاد، فکر میکنم ممکنه بعدا برام عادت بشه یا تکراری؟ تقریبا هر روز یا یه روز درمیون هم رو می بینیم ولی هنوزم وقتی نگاهش میکنم یه چیزی ته دلم می لرزه!

دوستم میگه پسرک از نظر ظاهر از من بهتره، خوشم نیومد! آهاییییییییییییییییی اونهایی که عکس هر دومون رو دیدین، واقعا این طوریه؟ 

خوب دیگه خیلی چرت گفتم، بچه ها واقعا برام دعا کنین، فشرده تا 1ماه دیگه که خیلی دعا کنین، بعد بهتون میگم چرا!

سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 | | مهدا | |

توضیح!

این آهنگ وبلاگم رو که برای ماه عسل بوده رو پسرک از 1ماه پیش گذاشته روی گوشیش و گفت: من منظورم به شماست ها! گفتم: ها؟ گفت: خنگ و خدنگ، آهنگ پیشواز، منظور شعر از زبون من به شماست، آقا ما اونقدر ذوقیدیمممممممممممممممممممم که نگو، مثل این دختر دبیرستانی ها! بعد هی هی بهش میزنگیدم می گفتم جواب نده من گوش کنم، بعد همین طور الکی ذوق مرگ میشدم که مثلا پسرک داره برام میخونه!

تا اینکه دردسر شد، آقا زنگ می زدیم کارش داشتیم جواب نمیداد، میگفت خودت گفتی جواب ندم که آهنگ رو گوش کنی، منم گفتم زرنگی! رفتم آهنگ رو دانلود کردم ریختم روی گوشیم و گفتم دفعه دیگه زنگ زدم سریع جواب میدی که دیگه آهنگ رو دارم! بعله ما اینقدرها هم گاگول نیستیم که الکی خر بشویم، گفتیم که گفته باشیم جهت اطلاع!

جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 | | مهدا | |

زندگی خیلی درد داره، خیلی...

دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 | | مهدا | |

با سلام و عذرخواهی فراوان

دوستان قصد داشتم دیگه تا خبر خوبی نداشتم چیزی ننویسم، الان هم هنوز خبری نیست و اومدم که بگم اگر خبری بشه میام و بهتون میگم ولی هنوز وضعیت مثل قبله و ما همچنان منتظریم!

خدا بهم صبر بده، دعا کنین برام خیلی خسته ام، با این وضع خاک بر سری م.م.ل.ک.ت و گرونی کی جرأت داره ازدواج کنه؟

جمعه سوم خرداد 1392 | | مهدا | |

خبر خبر!

اگر گفتین چی شده؟

نقره رو که میشناسین، نقره جونم عروس شد!

اونقدر ذوقیدم که دارم می میرم، چه کیفی میده آدم خبر خوب بده!

بچه ها همه برای خوشبختیش دعا کنین؛ خیلی دختر ماهیه، لو دادم همونیه که با هم قرار گذاشتیم و هم رو دیدیم.

راستی دلتون فوز، موقع عقدش برای من یههههههههههههه عالم دعا کرده....

جمعه هجدهم اسفند 1391 | | مهدا | |

شرمنده که کم پیدا بودم، کلا بلاگفا برام باز نمیشد...

آیدا جون ببخشید...

و اما قصه ی من و پسرک، پسرک رفت پیش مشاورم و نتیجه اینکه مشاورم بعد از تایید پسرک گفته بود که باید با هم ازدواج کنیم و ... مشاورم زنگ می زنه به بابام و نتیجه رو میگه و قرار میشه که خانواده ی پسرک دوباره تماس بگیرن.(همه ی اینها با کلی فاصله اتفاق افتاد و من از چشم انتظاری مردم) من با مامانم صحبت کردم و گفتم اگر راضی نیست، من ازدواج نمیکنم، ولی مامانم گفت، راضی نیستم که با این شرایط ازدواج کنی، ولی موافقت میکنم، چون دیگه نمیشه کاری کرد، ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم بعدا از دلش در میارم، به بابام هم همین ها رو گفتم و همون حرفهای همیشگی و ... بابام هم گفت خوشبخت بشی و بهش بگو که هفته ی دیگه تماس بگیرن، گفتم باشه. فرداش من سر کار بودم که خواهرم زنگ زد و گفت چه خبر؟ گفتم حرفت رو بزن، تو تا نخواهی چیزی به من بگی و بپرسی، زنگ نمی زنم حالم رو بپرسی، خواهرم هم گفت تصمیمت رو گرفتی؟ گفتم بله، جوابم مثبته! خواهرم منفجر شد، تو نمی فهمی داری چی کار میکنی، مامان صبح قلبش درد گرفته(مامان من هیچ مشکل قلبی ای نداره)، فکر آبروی ما رو نمیکنی، این پدر و مادر فقط برای تو نیستن، اگر مامان یه طوریش بشه چی کار میکنی(تحت تاثیر فیلم زمانه)، ازدواج ...(دختر خالم که چند روز قبلش بود) ۱۰۰بار شرف داره به ازدواج تو، قحطی آدم اومده بود که اینو انتخاب کردی، دخترهای مردم کی رو انتخاب میکنن و تو کی رو...، تا آخر عمرت مجرد بمونی بهتره تا زن این بشی، تو از این بگذر مطمئن باش خدا برات جبران میکنه، مامان و بابا هیچ وقت نمیبخشنت، مامان نفرینت میکنه...

دلم شکست، هیچ وقت نمیبخشمش. همین!

بدون خداحافظی قطع کردم و زنگ زدم خونه، قلبم درد گرفته بود، نفسم بالا نمی اومد، بغضم رو نمی تونستم قورت بدم که حرف بزنم، مامانم گوشی رو برداشت، نفس نفس میزدم که بتونم حرف بزنم ولی نمی تونستم، مامانم گفت چی شده؟ با بغض گفتم دیگه هیچ وقت ازدواج نمیکنم، میشینم پیش خودت تا آخر عمر که خیالت راحت بشه، دخترت زنگ زد همه ی حرفهای دلت رو بهم گفت، حالا بازم نفرینم میکنی؟ گفت من نفرینت نکردم، گفت همون که شما میگی، یه کلمه نگفت چرا نمیخوای ازدواج کنی و چی شده، گفتم گوشی رو بده به بابا، دیگه داشتم هق هق می کردم، به بابام هم گفتم دیگه ازدواج نمیکنم، گفت چرا؟ گفتم دخترت اینطوری گفته، گفت من الان زنگ میزنم بهش، گفتم نمیخوام، همه چیز زیر سر زنته، من حرف آخر رو زدم، بابا خسته شدم، دست از سرم بردارین، مگه من و اون مسخره ی شماییم که هر هفته میگی بگو بیان دوباره به هم می زنین، دیگه نمیکشم، این قصه همین جا تموم شد، بعدم خداحافظی کردم!

به پسرکم گفتم و اونم خیلی ناراحت شد، البته نباید به اون میگفتم، ولی باید آرومم میکرد، حالم خیلی بد بود، اونم گفت دیگه نمیام، گفت ازدواج دختر خالت با یه مردی که سه تا ازدواج ناموفق داشته و یه بچه ی سه ساله داره و اعتیاد داشته و دیپلمه است و دختر خاله ی فوق لیسانس تو رو گرفته، به خاطر اینکه پولداره و خانواده ی سر شناسی داره، صد بار به من شرف داره؟ مامانت به خاطر من نفرینت کنه؟ ۱۰۰سال این زندگی رو نمیخوام!

بعد از حدود ۱۰روز مامانم گفت مشاورم که البته از تصمیم من بی خبر بوده، با بابام صحبت کرده بوده و قرار بود در همین هفته ای که گذشت، من و مامان و بابام برای آخرین صحبتها بریم پیشش، که مامانم زنگ زد و گفت چی کار میکنی؟ گفتم من که گفته بودم ازدواج نمیکنم، گفت حرف آخرته؟ گفتم بله، شما راه دیگه ای برام نذاشتی... بعد از یه عالم صحبت، من گفتم باشه بریم، ولی نه برای ازدواج، برای حل شدن این قضیه، منم فعلا با پسرک در ارتباطم، ولی نمیبینمش، نمیخواد از ترس آبروتون کاری انجام بدین، تا عید این ارتباطم قطع میکنم، شما هم اگر اینقدر از گناه ما میترسیدین، برای یه ازدواج ساده اینقدر سنگ جلوی پامون نمی انداختین، به قول دخترت، من به خاطر شما از خواسته ام میگذرم ببینم خدا برام چی کار میکنه!

ولی از اقبال و پیشونی بلند من، یه عمل سرپایی فوری برای خواهرم پیش اومد که همون روز مامانم مجبور شد بره تهران پیش خواهرم و از اون هفته تا همین لحظه ایشون در منزل ما به استراحت می پردازند. البته من همون روز با مشاورم صحبت کردم و گفت چند روز قبل بابات تماس گرفته و گفته ما موافقیم، باید چی کار کنیم؟ مشاورم هم گفته، دخترتون حمایت شما رو بیشتر از موافقتتون میخواد، بابام هم گفته وقتی موافقت میکنیم، حمایتش هم میکنیم که اونم گفته بیاین اینجا صحبت کنیم که هنوز نشده!

اوفففففففففففففف، خلاصه نوشتم، چی به سر من اومد بماند!

شنبه پنجم اسفند 1391 | | مهدا | |

تو رو جون مهدا، برین پست تولد پسرک رو دو سال قبل و پارسال و امسال رو با هم مقایسه کنین، فردا روز تولد پسرکه، قراره امروز نهار بریم بیرون، نه شوقی، نه ذوقی، نه احساس خاصی، مثل مرده ی متحرک شدم با یه نقاب شاد!

نمی دونستم اصلا کادو چی بگیرم، دیگه از بی ایده بودن، یه ربع گرفتم، نه کارتی، نه گلی، نه کیکی، هیچی! واقعا نمیکشم، خودش که میگفت بیرون هم نریم، من اصرار کردم که من برات حسرت دارم و میخوام کنارت باشم.

یاسی چرا آرزوی سال ۸۹ت که برای من و پسرک در این روز کردی، به حقیقت نمی پیونده؟

دلم برای پسرک میسوزه که از منم تنهاتره...

این انصافه؟

سه شنبه بیست و ششم دی 1391 | | مهدا | |

یه وقت فکر نکنید من ازدواج کردم و دیگه نمیام چیزی بنویسما! اگر اینطور فکر میکنید، سخت در اشتباهید. من بی چاره وضعیتم بدتر نشده باشه، بهتر نشده. اصلا حس نوشتن نداشتم، ولی وظیفه ی خودم می دونستم که بهتون خبر بدم.

بعد از مشاوره ی من که قرار بود مشاورم با بابام تماس بگیره، و نگرفته بود، یک هفته بعدش که چقدر من انتظار کشیدم تا ببینم خانوادم چی می گن و خبری نشد، مامانم گفت چون مشاورم زنگ نزده، بابا باهاش تماس گرفته و یه سری صحبت کرده و مشاورت هم هیچ چیز خاصی نگفته، و گفته که باید با پسرک صحبت کنه، حالا تو بهش بگو بره نوبت بگیره! اضطراب همه ی وجودم رو گرفت، حس بدی بهم دست داد، پیش خودم گفتم حتما بابام نظر مخالفش رو اعلام کرده و مشاورم میخواد با پسرک صحبت کنه تا با کمترین آسیب تمومش کنیم.

پسرک هم چون الان امتحان داره، قرار شد بعد از امتحانهاش بره که اگر اعصابش خورد شد به درسش لطمه نزنه، (فراموش نکردین که پسرک فوق دیپلم صنایع چوب و کاغذ داشت و به خاطر اینکه بابام سال ۸۸ ایراد گرفته بود، بعدا کنکور شرکت کرد و الان داره مدیریت بازرگانی میخونه). این قضیه گذشت تا دو شب قبل که خواهرم تماس گرفته بود و من جواب دادم، بهش خبر عقد دختر خالم رو که امروز هست و دادم، خواهرم گفت تو چی کار کردی؟ تصمیم گرفتی؟ (از اونجایی که من بعد از مشاوره نظرم رو نگفته بودم و به عهده ی مشاورم گذاشته بودم، اینها نظر من رو نمی دونستن) گفتم بله، مثبته، خواهرم با یه حرص و لحن خاصی گفت، حدس زده بودم، این روزها حالت خوبه و توی خودت نیستی نظرت مثبته، ولی اشتباه نکن، استخاره کن، با خوبی یه آدم نمیشه زندگی کرد، تو نوع زندگیت متفاوت بوده، هر چقدر هم که تو درآمد داشته باشی و خودت تیپ و ظاهرت رو همونطور که بودی بعدا حفظ کنی، اون نمیذاره و تو رو هم پایین میکشه و ...،این آدم توی زندگی بیاد و مشکلاتش رو ببینه، دوست داشتن و محبت یادش میره، مامان میگه دیگه تحملم کم شده و نمی تونم این ازدواج رو جلوی مردم تحمل کنم، اینم مطمئن باش که مامان و بابا اصلا راضی نیستن و خوشبخت نمیشی، وقتی بابا با مشاورت صحبت میکرد من بودم، بابا بهش گفت من قلبا راضی نیستم و فقط به خاطر این شرایطی که به وجود آورده رضایت میدم.

اینها نقطه ضعف من رو فهمیدن و دائم دست روی اون میذارن، رضایت پدر و مادرم.

پسرک هم میگه من دیگه نیستم، میرم به مشاورت میگم، من دیگه نمیخوام، مهدا اگر من رو میخواد، دو سه سال دیگه صبر کنه، من شرایطم رو تثبیت کنم و سربازیم رو هم برم و بیام جلو، حق نداره دیگه خواستگار هم قبول کنه، منم شخصیت دارم، غرور دارم، آدمم، مردم، تا کی باید به هر سازی که این خانواده که تکلیفشون با خودشون معلوم نیست می زنن، برقصم؟ نه به اون موقع که باباش اصرار و اصرار که زودتر بیاین و عقد کنین، نه به الان که اینقدر سنگ می اندازن جلوی پای ما! باباش اون روز که میگفت زودتر باید عقد کنین، شرایط من رو نمی دونست؟ من که می دونم همه چیز زیر سر مامانشه، اون شب خواستگاری هم باباش میخواست درباره ی مهر هم صحبت کنه که مامانش از اون طرف گفت، اجازه بدین توی جلسات بعد، یعنی جلسه ی بعدی قرار نیست باشه. گفت میگم که باباش با اینکه مرد خوب و مومن و از نظر اجتماعی و کاری مقتدریه، ولی در برابر همسرش هیچی نمی تونه بگه! گفت دیگه بریدم، اگر من رو میخواهی که صبر کن، اگرم نه که هیچی، از اولم بهت گفته بودم، من اگر با خانوادم بیام و سنگ روی یخمون بکنین، تحمل نمیکنم. گفت تو الان اعصاب و روانت ریخته به هم، تو اینطوری نبودی که ببینی کی چی میگه و همون کار و بکنی، هم خدا رو میخواهی هم خرما رو؟ اعتماد به نفس و جسارتت رو ازت گرفتن، بابا احترام به پدر و مادر تعریف داره، منم قبول دارم و همیشه هم بهت گفتم، ولی اینکه عقل و دلت رو دادی دست پدر و مادر و خواهرت رو نمی فهمم، تو الان آمادگی شروع یه زندگی رو نداری، اینها با اعصابت بازی میکنن و داغون می فرستنت توی زندگی با من، بعد دو روز دیگه سر یه مسئله که به هم بریزی و یه واکنش بیشتر از اون موضوع نشون بدی، همه شون میگن، دیدی گفتیم این پسره به دردت نمیخوره! نمیگن خودمون هم مقصر بودیم. میگفت باید زمان بگذره، باید سالم بشی، باید روال عادی زندگیت رو داشته باشی، باید از این فشارها بگذره و بگذری، من مهدای قبل رو میخوام، قبلا تو منو آروم میکردی، حالا یه نگاه به خودت بکن، من نمیشناسمت، خودت خودت رو میشناسی؟ این مسائل جدا از اعصاب و روانت، جسم و خواب و خوراکت رو هم به هم ریخته، نه شب داری نه روز، اون وضع تغذیه اته، اون وضع خوابته که سه شب نخوابیدی یا نزدیک سحرها خوابت میبره، این اعصاب معده و روده اته، اون میگرن و درد قلب و... من با تو چه طوری زندگی کنم؟ نمیگم دردهای جسمت توی زندگی من نباید باشه، نه، من آرمش روحت رو میخوام، خیلی بی قراری(راست میگه، خیلی بی قرارم). میگه مثل یه کسی که رفته جبهه و با یه عالم ترکش و موجی بر میگرده سر زندگیش، وقتی که درد داره یا موجی میشه، میگن چرا نمیتونه مثل همه زندگی کنه، بابا یه نفر نمی گه چرا اینجوری شده؟ گذشته اش چی بوده؟

حالا شما چی میفرمایین؟

دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 | | مهدا | |

www . night Skin . ir