... من و
دوستان قصد داشتم دیگه تا خبر خوبی نداشتم چیزی ننویسم، الان هم هنوز خبری نیست و اومدم که بگم اگر خبری بشه میام و بهتون میگم ولی هنوز وضعیت مثل قبله و ما همچنان منتظریم! خدا بهم صبر بده، دعا کنین برام خیلی خسته ام، با این وضع خاک بر سری م.م.ل.ک.ت و گرونی کی جرأت داره ازدواج کنه؟ اگر گفتین چی شده؟ نقره رو که میشناسین، نقره جونم عروس شد! اونقدر ذوقیدم که دارم می میرم، چه کیفی میده آدم خبر خوب بده! بچه ها همه برای خوشبختیش دعا کنین؛ خیلی دختر ماهیه، لو دادم همونیه که با هم قرار گذاشتیم و هم رو دیدیم. راستی دلتون فوز، موقع عقدش برای من یههههههههههههه عالم دعا کرده.... آیدا جون ببخشید... و اما قصه ی من و پسرک، پسرک رفت پیش مشاورم و نتیجه اینکه مشاورم بعد از تایید پسرک گفته بود که باید با هم ازدواج کنیم و ... مشاورم زنگ می زنه به بابام و نتیجه رو میگه و قرار میشه که خانواده ی پسرک دوباره تماس بگیرن.(همه ی اینها با کلی فاصله اتفاق افتاد و من از چشم انتظاری مردم) من با مامانم صحبت کردم و گفتم اگر راضی نیست، من ازدواج نمیکنم، ولی مامانم گفت، راضی نیستم که با این شرایط ازدواج کنی، ولی موافقت میکنم، چون دیگه نمیشه کاری کرد، ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم بعدا از دلش در میارم، به بابام هم همین ها رو گفتم و همون حرفهای همیشگی و ... بابام هم گفت خوشبخت بشی و بهش بگو که هفته ی دیگه تماس بگیرن، گفتم باشه. فرداش من سر کار بودم که خواهرم زنگ زد و گفت چه خبر؟ گفتم حرفت رو بزن، تو تا نخواهی چیزی به من بگی و بپرسی، زنگ نمی زنم حالم رو بپرسی، خواهرم هم گفت تصمیمت رو گرفتی؟ گفتم بله، جوابم مثبته! خواهرم منفجر شد، تو نمی فهمی داری چی کار میکنی، مامان صبح قلبش درد گرفته(مامان من هیچ مشکل قلبی ای نداره)، فکر آبروی ما رو نمیکنی، این پدر و مادر فقط برای تو نیستن، اگر مامان یه طوریش بشه چی کار میکنی(تحت تاثیر فیلم زمانه)، ازدواج ...(دختر خالم که چند روز قبلش بود) ۱۰۰بار شرف داره به ازدواج تو، قحطی آدم اومده بود که اینو انتخاب کردی، دخترهای مردم کی رو انتخاب میکنن و تو کی رو...، تا آخر عمرت مجرد بمونی بهتره تا زن این بشی، تو از این بگذر مطمئن باش خدا برات جبران میکنه، مامان و بابا هیچ وقت نمیبخشنت، مامان نفرینت میکنه... دلم شکست، هیچ وقت نمیبخشمش. همین! بدون خداحافظی قطع کردم و زنگ زدم خونه، قلبم درد گرفته بود، نفسم بالا نمی اومد، بغضم رو نمی تونستم قورت بدم که حرف بزنم، مامانم گوشی رو برداشت، نفس نفس میزدم که بتونم حرف بزنم ولی نمی تونستم، مامانم گفت چی شده؟ با بغض گفتم دیگه هیچ وقت ازدواج نمیکنم، میشینم پیش خودت تا آخر عمر که خیالت راحت بشه، دخترت زنگ زد همه ی حرفهای دلت رو بهم گفت، حالا بازم نفرینم میکنی؟ گفت من نفرینت نکردم، گفت همون که شما میگی، یه کلمه نگفت چرا نمیخوای ازدواج کنی و چی شده، گفتم گوشی رو بده به بابا، دیگه داشتم هق هق می کردم، به بابام هم گفتم دیگه ازدواج نمیکنم، گفت چرا؟ گفتم دخترت اینطوری گفته، گفت من الان زنگ میزنم بهش، گفتم نمیخوام، همه چیز زیر سر زنته، من حرف آخر رو زدم، بابا خسته شدم، دست از سرم بردارین، مگه من و اون مسخره ی شماییم که هر هفته میگی بگو بیان دوباره به هم می زنین، دیگه نمیکشم، این قصه همین جا تموم شد، بعدم خداحافظی کردم! به پسرکم گفتم و اونم خیلی ناراحت شد، البته نباید به اون میگفتم، ولی باید آرومم میکرد، حالم خیلی بد بود، اونم گفت دیگه نمیام، گفت ازدواج دختر خالت با یه مردی که سه تا ازدواج ناموفق داشته و یه بچه ی سه ساله داره و اعتیاد داشته و دیپلمه است و دختر خاله ی فوق لیسانس تو رو گرفته، به خاطر اینکه پولداره و خانواده ی سر شناسی داره، صد بار به من شرف داره؟ مامانت به خاطر من نفرینت کنه؟ ۱۰۰سال این زندگی رو نمیخوام! بعد از حدود ۱۰روز مامانم گفت مشاورم که البته از تصمیم من بی خبر بوده، با بابام صحبت کرده بوده و قرار بود در همین هفته ای که گذشت، من و مامان و بابام برای آخرین صحبتها بریم پیشش، که مامانم زنگ زد و گفت چی کار میکنی؟ گفتم من که گفته بودم ازدواج نمیکنم، گفت حرف آخرته؟ گفتم بله، شما راه دیگه ای برام نذاشتی... بعد از یه عالم صحبت، من گفتم باشه بریم، ولی نه برای ازدواج، برای حل شدن این قضیه، منم فعلا با پسرک در ارتباطم، ولی نمیبینمش، نمیخواد از ترس آبروتون کاری انجام بدین، تا عید این ارتباطم قطع میکنم، شما هم اگر اینقدر از گناه ما میترسیدین، برای یه ازدواج ساده اینقدر سنگ جلوی پامون نمی انداختین، به قول دخترت، من به خاطر شما از خواسته ام میگذرم ببینم خدا برام چی کار میکنه! ولی از اقبال و پیشونی بلند من، یه عمل سرپایی فوری برای خواهرم پیش اومد که همون روز مامانم مجبور شد بره تهران پیش خواهرم و از اون هفته تا همین لحظه ایشون در منزل ما به استراحت می پردازند. البته من همون روز با مشاورم صحبت کردم و گفت چند روز قبل بابات تماس گرفته و گفته ما موافقیم، باید چی کار کنیم؟ مشاورم هم گفته، دخترتون حمایت شما رو بیشتر از موافقتتون میخواد، بابام هم گفته وقتی موافقت میکنیم، حمایتش هم میکنیم که اونم گفته بیاین اینجا صحبت کنیم که هنوز نشده! اوفففففففففففففف، خلاصه نوشتم، چی به سر من اومد بماند! نمی دونستم اصلا کادو چی بگیرم، دیگه از بی ایده بودن، یه ربع گرفتم، نه کارتی، نه گلی، نه کیکی، هیچی! واقعا نمیکشم، خودش که میگفت بیرون هم نریم، من اصرار کردم که من برات حسرت دارم و میخوام کنارت باشم. یاسی چرا آرزوی سال ۸۹ت که برای من و پسرک در این روز کردی، به حقیقت نمی پیونده؟ دلم برای پسرک میسوزه که از منم تنهاتره... این انصافه؟ بعد از مشاوره ی من که قرار بود مشاورم با بابام تماس بگیره، و نگرفته بود، یک هفته بعدش که چقدر من انتظار کشیدم تا ببینم خانوادم چی می گن و خبری نشد، مامانم گفت چون مشاورم زنگ نزده، بابا باهاش تماس گرفته و یه سری صحبت کرده و مشاورت هم هیچ چیز خاصی نگفته، و گفته که باید با پسرک صحبت کنه، حالا تو بهش بگو بره نوبت بگیره! اضطراب همه ی وجودم رو گرفت، حس بدی بهم دست داد، پیش خودم گفتم حتما بابام نظر مخالفش رو اعلام کرده و مشاورم میخواد با پسرک صحبت کنه تا با کمترین آسیب تمومش کنیم. پسرک هم چون الان امتحان داره، قرار شد بعد از امتحانهاش بره که اگر اعصابش خورد شد به درسش لطمه نزنه، (فراموش نکردین که پسرک فوق دیپلم صنایع چوب و کاغذ داشت و به خاطر اینکه بابام سال ۸۸ ایراد گرفته بود، بعدا کنکور شرکت کرد و الان داره مدیریت بازرگانی میخونه). این قضیه گذشت تا دو شب قبل که خواهرم تماس گرفته بود و من جواب دادم، بهش خبر عقد دختر خالم رو که امروز هست و دادم، خواهرم گفت تو چی کار کردی؟ تصمیم گرفتی؟ (از اونجایی که من بعد از مشاوره نظرم رو نگفته بودم و به عهده ی مشاورم گذاشته بودم، اینها نظر من رو نمی دونستن) گفتم بله، مثبته، خواهرم با یه حرص و لحن خاصی گفت، حدس زده بودم، این روزها حالت خوبه و توی خودت نیستی نظرت مثبته، ولی اشتباه نکن، استخاره کن، با خوبی یه آدم نمیشه زندگی کرد، تو نوع زندگیت متفاوت بوده، هر چقدر هم که تو درآمد داشته باشی و خودت تیپ و ظاهرت رو همونطور که بودی بعدا حفظ کنی، اون نمیذاره و تو رو هم پایین میکشه و ...،این آدم توی زندگی بیاد و مشکلاتش رو ببینه، دوست داشتن و محبت یادش میره، مامان میگه دیگه تحملم کم شده و نمی تونم این ازدواج رو جلوی مردم تحمل کنم، اینم مطمئن باش که مامان و بابا اصلا راضی نیستن و خوشبخت نمیشی، وقتی بابا با مشاورت صحبت میکرد من بودم، بابا بهش گفت من قلبا راضی نیستم و فقط به خاطر این شرایطی که به وجود آورده رضایت میدم. اینها نقطه ضعف من رو فهمیدن و دائم دست روی اون میذارن، رضایت پدر و مادرم. پسرک هم میگه من دیگه نیستم، میرم به مشاورت میگم، من دیگه نمیخوام، مهدا اگر من رو میخواد، دو سه سال دیگه صبر کنه، من شرایطم رو تثبیت کنم و سربازیم رو هم برم و بیام جلو، حق نداره دیگه خواستگار هم قبول کنه، منم شخصیت دارم، غرور دارم، آدمم، مردم، تا کی باید به هر سازی که این خانواده که تکلیفشون با خودشون معلوم نیست می زنن، برقصم؟ نه به اون موقع که باباش اصرار و اصرار که زودتر بیاین و عقد کنین، نه به الان که اینقدر سنگ می اندازن جلوی پای ما! باباش اون روز که میگفت زودتر باید عقد کنین، شرایط من رو نمی دونست؟ من که می دونم همه چیز زیر سر مامانشه، اون شب خواستگاری هم باباش میخواست درباره ی مهر هم صحبت کنه که مامانش از اون طرف گفت، اجازه بدین توی جلسات بعد، یعنی جلسه ی بعدی قرار نیست باشه. گفت میگم که باباش با اینکه مرد خوب و مومن و از نظر اجتماعی و کاری مقتدریه، ولی در برابر همسرش هیچی نمی تونه بگه! گفت دیگه بریدم، اگر من رو میخواهی که صبر کن، اگرم نه که هیچی، از اولم بهت گفته بودم، من اگر با خانوادم بیام و سنگ روی یخمون بکنین، تحمل نمیکنم. گفت تو الان اعصاب و روانت ریخته به هم، تو اینطوری نبودی که ببینی کی چی میگه و همون کار و بکنی، هم خدا رو میخواهی هم خرما رو؟ اعتماد به نفس و جسارتت رو ازت گرفتن، بابا احترام به پدر و مادر تعریف داره، منم قبول دارم و همیشه هم بهت گفتم، ولی اینکه عقل و دلت رو دادی دست پدر و مادر و خواهرت رو نمی فهمم، تو الان آمادگی شروع یه زندگی رو نداری، اینها با اعصابت بازی میکنن و داغون می فرستنت توی زندگی با من، بعد دو روز دیگه سر یه مسئله که به هم بریزی و یه واکنش بیشتر از اون موضوع نشون بدی، همه شون میگن، دیدی گفتیم این پسره به دردت نمیخوره! نمیگن خودمون هم مقصر بودیم. میگفت باید زمان بگذره، باید سالم بشی، باید روال عادی زندگیت رو داشته باشی، باید از این فشارها بگذره و بگذری، من مهدای قبل رو میخوام، قبلا تو منو آروم میکردی، حالا یه نگاه به خودت بکن، من نمیشناسمت، خودت خودت رو میشناسی؟ این مسائل جدا از اعصاب و روانت، جسم و خواب و خوراکت رو هم به هم ریخته، نه شب داری نه روز، اون وضع تغذیه اته، اون وضع خوابته که سه شب نخوابیدی یا نزدیک سحرها خوابت میبره، این اعصاب معده و روده اته، اون میگرن و درد قلب و... من با تو چه طوری زندگی کنم؟ نمیگم دردهای جسمت توی زندگی من نباید باشه، نه، من آرمش روحت رو میخوام، خیلی بی قراری(راست میگه، خیلی بی قرارم). میگه مثل یه کسی که رفته جبهه و با یه عالم ترکش و موجی بر میگرده سر زندگیش، وقتی که درد داره یا موجی میشه، میگن چرا نمیتونه مثل همه زندگی کنه، بابا یه نفر نمی گه چرا اینجوری شده؟ گذشته اش چی بوده؟ حالا شما چی میفرمایین؟ رفتم پیش مشاور، یه کم منتظر موندم ولی اصلا استرسم کم نشد، نمیتونستم درست نفس بکشم، لرزش دستهام خیلی زیاد بود، مردمک چشمم اصلا ثابت نمی موند و دائم نگاهم می لرزید، خیلی حال بدی بود. وقتی بعد از یک ربع انتظار رفتم داخل، مشاورم خندید و گفت، به چه عروسی! هم عصبی شدم و هم خجالت زده، نشستم و گفتم هنوز هیچی مشخص نیست، اینطور نگین ناراحت میشم. گفت به نظر من تو عروسی، مگر اینکه خبر دیگه ای شده باشه، خوب تعریف کن بعد از اینکه به من زنگ زدی چی شد؟ گفتم اتفاق خاصی نیافتاده، و همه ی این چند وقت از روزی که خانواده ی پسرک اومدن و حرفهای بابام و پسرک با هم و خانواده اش و واکنش ها و حرفهای مامان و خواهرم بعد از رفتنشون رو و حال خراب خودم و تصمیمم بر تموم کردن و مهم بودن رضایت خانوادم رو همه رو گفتم و گوش کرد، گفت تو چرا اینقدر خودخواهی؟ با تعجب گفتم، من؟ منی که به خاطر خانوادم میخوام از دلم بگذرم؟ گفت بله! مگر فقط خانواده ات مهمن؟ چرا اینقدر خودتون رو در اولویت قرار میدی و اصلا پسرک رو نمی بینی؟ فکر میکنی این آدم دیگه بعد از تو میتونه زندگی کنه؟ فکر میکنی از اون پسرهاست که بعد از دو سه سال فراموش کنه و با یکی دیگه ازدواج کنه؟ اون که این همه به خاطر تو تحمل کرده،احساسش نسبت به تو بیش از یه عشق ساده است، قبلا هم گفته بودم که توی دسته بندی عشقها، عشق شما جزء عشق کامله که نهایت عشق حساب میشه، یعنی میل و صمیمیت و تعهد، هر سه در اوج خودش قرار داره. تو با تموم کردن این رابطه رسما اون رو نابود میکنی، جدا از اون، تو واقعا مثل خواهرت فکر کردی با دو سه سال قرص اعصاب خوردن میتونی دیگه زندگی عادی داشته باشی؟ من نمیخواستم اینها رو بهت بگم، ولی مطمئن باش به یک ماه نکشیده تو کارت به تیمارستان میکشه، حال روز خودت رو نمیبینی؟ فکر میکنی اینها که توی تیمارستان ها هستن کین؟ خیلی هاشون جوونن، فکر کردی از اول که به دنیا اومدن مشکل داشتن؟ خیلی هاشون برای همین مسائل اونجان، هر کسی یه ظرفیتی داره. تا کی میخوای همه رو تنهایی تحمل کنی که خانوادت ناراحت نشن؟ فکر میکنی اگر تو بستری بشی اونها خوشحال میشن؟ یا اونطوری آبروشون حفظ میشه؟ من موندم تو تا الان هم چه طوری دووم آوردی؟ تو مشکلاتت رو با هیچ کس تقسیم نمیکنی، دائما فرافکنی میکنی و خودت رو شاد و پرحرف نشون میدی تا غم توی چهره ات رو کسی متوجه نشه، غیر از اینه؟ گفتم نه! همه ی همکارهام میگن یه روز نباشی ما حوصله مون سر میره و کسی نیست که یه چیزی بگه بخندیم، من حتی توی اون روزهایی که شبهاش هم خوابم نبرده بود و خیلی حالم خراب بود، حتما پیش بقیه میرفتم و خودم رو پر از انرژی نشون میدادم و به زور دائم میگفتم بچه ها امروز روز خوبیه، نه؟ میگفتم من فقط میام اینجا که به شما تلقین کنم که همه چیز خوب و آرومه. گفت ببین خودتم قبول داری. تو هیچ راهی جز ازدواج نداری، چرا اینقدر خودت رو مسئول ناراحتی خانوادت میدونی؟ اونها مگر نگفتن راضی ان؟ تو به ته دلشون چی کار داری؟ خدا هم نگفته وقتی یه نفر به زبون میگه راضی ام تو به زور برو از ته دلش هم باخبر شو! من واقعا نمی دونم با این اخلاق تو، پسرک چه طوری تحملت میکنه، خیلی اخلاقت بده! تو همه چیز این مرد رو ازش گرفتی، اون باید می اومد پیش منو میگفت با تو خانوادت چی کار کنه. خودش و خانوادش رو میبری زیر سوال، منت سرش میذاری که بابام و خانوادم بهت لطف کردن که اجازه دادن بیای خواستگاری، باید شرمنده باشی، باید این رو بپوشی، باید این رو بگی، مامانت اینطور باشه، مامانت حرف نزنه، خواهرت نباید بیاد،عمه ات این رو بگه، اون رو نگه، گفت هیچ مردی تحمل نمیکنه که اون اینقدر در برابر تو داره کوتاه میاد، گفت اون پسرکی که من دیدم و ازش تست گرفتم از نظر اجتماعی و شخصیتی آدم ضعیفی نبود، اون به خاطر علاقه اش به تو همه ی این کارها رو میکنه. گفت ببین اگر پسرک آدم دزد و قاچاقچی و معتادم بود، من به بابات میگفتم با ازدواجتون موافقت کنه ولی حق طلاقت رو ازش بگیره و بعد از یه مدت ازش جدا بشی، شما بدون رسیدن به هم نابود میشین، طوری که قابل جبران نیست و خانواده هاتون رو هم درگیر میکنین. ولی پسرک آدم قابل اطمینانیه و میشه بهش تکیه کرد و نیاز به حق طلاق نیست. گفت خودت درباره ی آینده ی پسرک چی فکر میکنی؟ گفتم من ۵سال دیگه ی پسرک رو روشن میبینم، چون شرایطش یه کم سامان میگیره. گفت چون تو میشناسیش آینده اش رو روشن میبنی در صورتیکه خانوادت نمیشناسنش، اینکه ته دلشون راضی بشه برای وقتی که با پسرک ازدواج کردی و اونها میشناسنش و میبینن که درباره اش اشتباه می کردن. با بابات صحبت میکنم و عمق فاجعه ای که ممکنه پیش بیاد رو براش روشن میکنم. آخرش هم گفت اجازه بده قبل از همه بهت تبریک بگم عروس خانم! و خندید و در رو باز کرد، گفت به هیچ وجه به ذهنت اجازه نده به تموم کردن فکر کنه. بازم توکل به خدا و برام یه عالم دعا کنید، هنوز با بابام صحبت نکرده، نمیدونم واکنش خانوادم چیه؟ خیلی دعا کنین، درمونده شدم. همه حق دارین و درست میگین، ولی قبول کنین در واقعیت سخت تره، نه اینکه من عشق ۷سالم رو که بهم ثابت شده که برای شخص من بهترینه رو به تیپ مامان و عمه اش بفروشم، نه! مسئله اینه که خانوادم هم باید به خاطر من خجالت بکشن، خواهرم پیش شوهرش، مامانم پیش فامیل و همسایه و آشنا، برادرم پیش دوستانش، چون رابطه ی خانوادگی داریم. در کل همه ی اطرافیان ما با یه کم تفاوت فرهنگی، توی رنج خودمون هستن، برای مثال، ما در بالاترین منطقه ی شهر زندگی میکنیم، خدا شاهده اصلا برام مهم نیست، ولی پسرک خونه شون تقریبا جزء مناطق پایین، نه خیلی افتضاح، زندگی میکنن، برای من مهم نیست و همیشه با خودم میگفتم چه ربطی داره؟ همه که نمیان خونه ی پدر شوهر من رو ببینن، ولی ظاهرشون رو که دیگه ندیده بودم. مثال: برای روزی که قرار بود بیان خواستگاری، من همون لباسی رو پوشیدم که از قبل داشتم، کت و شلوار قهوه ای که با دمپایی رو فرشی و روسریم ست بود، و حتی سگک روی دمپاییم با نوار لب کتم و پایین روسریم که یه کم کرم و طلایی داشت ست بود، من حتی سرویسم که زیر روسری و چادر رنگیم مشخص نبود و طلایی انداختم، اینها از نظر خودمون هیچی نیست، توضیح بیخود هم نمیخوام بدم، میخوام حالم رو درک کنین، مامانم هم با کت و دامن مشکی و ساپورت زخیم و دمپایی روفرسی مشکی و چادر رنگی، حالا مامان و عمه ی پسرک جدا از چهره اشون که اصلا به شهرنشین ها نمیخوردن، چادر و نحوه ی چادر سر کردن و روی مبل نشستنشون هم فرق داشت، دروغ نیست اگر بگم اصلا اطرافمون نداریم، جلوی مامان و بابام آب شدم از خجالت، سینی چای رو که یه قندون تزئینی ست سرویس چای داره رو مامانم تعارف مامان و عمه اش کرد، عمه اش بعد از اینکه چای رو برداشته، قندون رو هم برداشته گذاشته روی میز جلوی خودش، یعنی میخواستم بمیرم از خجالت که این کوچکترین مسائل آداب معاشرت رو هم نمی دونن؟ مامانم هم تعجب کرده بود، گفت ببخشید باید قند رو به آقایون هم تعارف کنم، که عمه اش قندون رو میذاره توی سینی و در قندون رو بر میداره و چند تا قند میذاره توی اون میذاره جلوی خودش! یعنی نمیدونن وقتی یه قندون کنار سینی هست، برای تعارفه؟ نباید کل قندون رو بردارن؟ چاییشون رو که تلخ نمیخوردن، من سوهان و گز هم تعارفشون کرده بودم. اونقدر حالم بد بود و ناخونهام و به کف دستم فرو داده بودم که دستم داشت سوراخ میشد. اینها رو گفتم که بهتر راهنماییم کنید،من این چند روز فقط کارم گریه بوده، خواهرم زنگ زده از تهران که وقتی مامان بهم گفته خواستگارهات اینطوری بودن، تا سحر خوابم نبرده، اعصابم به هم ریخته، یه وقت قبول نکنی، تو هیچ وقت نمی تونی اینطوری زندگی کنی و دائم باید خجالت بکشی، توی سرت میزنن، تو که با لباس منزلت هم که باید با گلسرت ست باشه درگیری داری و همه ی کمد لباسهات داره منفجر میشه، با این آدمها اصلا نمیتونی یه روز زندگی کنی، با پسرک هم به مشکل بر میخوری و اونقدر همین ظاهر خانوادش روی ذهنت تاثیر میذاره که دیگه میبینی چیزی از محبتهاتون نمونده. هر چی گفت گوش کردم و بعد گفتم من دوشنبه نوبت مشاوره دارم، بعد از اون جواب میدم، اگر هم اینقدر خانوادم ناراحتن و خواب و خوراکشون به خاطر من به هم ریخته، تمومش میکنم، برای اولین بار خواهرم گفت، آفرین خواهر جون، درست فکر کن، خودت رو بدبخت نکن! ما صلاحت رو میخواهیم، بر فرض هم که تمومش کنی، یا تا آخر عمرت ازدواج نکنی، یا فوقش ۱سال سختی میکشی تا فراموش کنی، توام که خیلی حساسی، فوقش میری دکتر یه مدت داروی اعصاب مبخوری، بهتر از این ازدواجه، فقط یه پوزخند زدم...یعنی من داروی اعصاب بخورم بهتر از اینه که با پسرک ازدواج کنم! فقط نمیدونم مامانم چه طوری براش تعریف کرده بود که اینطور مثل اسفند روی آتیش بالا و پایین می پرید... به پسرک گفتم که ۵۰،۵۰ ام، گفتم دوستت دارم ولی خانوادم هم نمیتونم رها کنم، احتمالش هست که تموم کنم، خیلی بد شدم، خیلی... گفتم بهش، خانواده اش رو، قندون رو، نحوه ی نشستن رو، همه رو... از شوکی اول از دیدنشون بهم دست داده بود، از حال خودم و خانوادم، بمیرم براش، هیچی نگفت، می دونین چی گفت؟ گفت من در انتخاب خانوادم نقشی نداشتم، ولی توی این ۷سال من رو شناختی، اینطور نبودم، منم نمیپسندم که خانوادم اینطوری ان و همیشه هم سعی کردم و هم تصمیم داشتم خودم و زندگی آینده ام رو متفاوت از اونی که اونها هستن بسازم و همینطورم بودم و خودت هم دیدی، طوری که باور نمیکردی من برای این خانواده باشم، در هر صورت پدر و مادرم هستن و برام زحمت کشیدن، نمیتونم چیزی بهشون بگم، تو رو هم خیلی دوست دارم و هر کاری ازم خواستی کردم، ولی باز هر تصمیمی بگیری قبول میکنم و اگر بخواهی تموم کنیم، یعنی اینطور که جوابم رو داد، حالم از خودم به هم خورد که مثل یه آدم سطحی اینطور کاستیهایی که دست خودش نبوده رو تو سرش زدم، من خیلی پستم! روز بعد چند تا اس داد که حرف دیشبم رو پس میگیرم، از دیشب خیلی حالم بده،(از گریه هق هق می کردم و میخوندم، اشک اجازه نمیداد درست اس ها رو بخونم، خیلی حال بدیه!) هر طور فکرش رو میکنم، بدون تو نمی تونم، من با تو بزرگ شدم، بیشتر فکر کن، حیف زندگیمونه، به خدا اگر تموم کنی، من باید از این شهر برم، تمام در و دیوار این شهر برام خاطره است، کجا من بدون تو بودم؟ کجا بدون تو برم؟ جایی رو ندارم، کاش بمیرم... پسرک مغرور من که قرنی یه بار از این اعترافات که تا این حد وابستگیش رو نشون بده، نمیکنه، اینطور خواهش میکرد، من پست نیستم؟ من خاک بر سر نیستم؟ کاش چند سال قبل خانواده اش رو دیده بودم... همه ی دوستهام از زنگ و اس ام اس که خیلی... اگر تموم کنی، این پسرکی ما دیدیم حیفه و این عشق بعد از این همه سختی حروم میشه، گند نزن به هر چی احساسه و... دوشنبه تصمیم یکسره میشه، راستی اون ته دلم و روی دلم فقط میگه پسرک، میگه اون خدایی که تا اینجا رسوندت، بعد از این هم تنهات نمیذاره، هر کسی طاووس خواهد جور هندوستان کشد! میخوام منطقی تصمیم بگیرم، بازم ۱۰۰درصد نمیگم جوابم مثبته، فقط حرف دلم بود... توکل به خدا و التماس دعا، این روزها تنهام نذارین! حوصله ی توضیح ندارم، چون حالم اصلا خوب نیست، فقط اینقدر بگم که از نظر ظاهری و طبقاتی خیلی با ما فرق دارن، نمی دونم باید چی کار کنم! نه می تونم از پسرک بگذرم، نه میتونم راحت با این همه اختلاف کنار بیام. توی ذوقم خورده، مشخص بود آدم های مهربون و ساده ای هستن، ولی کلاس نداشتن. چیزی که مردم رو بی چاره کرده. چی توی زندگی مهم تره؟ بچه ها واقعا به کمک و مشاوره اتون نیاز دارم! خانواده ی پسرک هفته ی قبل تماس گرفتن و قرار بود تشریف بیارن که به علت اینکه ما با منزل دایی محترم دیوار به دیوار هستیم و دختر دایی اینجانب هم زایمان داشتن و منزل پدری چتر شده بودن، مامانم به خانواده ی پسرک گفت این هفته دخترم (یعنی من) باید بره ماموریت و شما بی زحمت هفته ی دیگه تماس بگیرین، خوب نمیشد مامانم توضیح بده که چون دختر برادرم وضع حمل کرده و هر روز یه عالم آدم بی کار برای دیدنش میان و میرن و ما فعلا خواستگار نمیتونیم بپذیریم که! البته دروغ هم نبود چون من از دوشنبه صبح زود تا چهارشنبه شب ماموریت بودم و سرمای وحشتناکی خوردم. حالا خانواده ی پسرک انشاءالله سه شنبه میان منزل ما تا ببینیم چی میشه! وقتی ماموریت بودم، یعنی تهران، خواهرم یه عالم نصیحتم کرد و یه عالم محترمانه به شعورم توهین کرد و در آخر گفت خوب فکرهات رو بکن که پشیمون نشی و این رو مطمئن باش که اگر همینطور که الان مامان و بابا راضی نیستن بعدا هم ناراضی باشن، هیچ وقت خوشبخت نمیشی، دست گذاشته بود روی نقطه ضعف من! منم که به اندازه ی کافی اعصابم کش اومده بود، در یک حرکت انتحاری زنگ زدم به بابام و گفتم اگر شما هیچ وقت دلتون رضایت نمیده، من خودم دور پسرک رو خط میکشم و تمومش میکنم، البته با بغض صحبت میکردم، گفتم رضایت شما برام مهمه، موقع عقدم دعای خیر شما رو میخوام، دیگه گریه ام گرفته بود، بابام گفت ما جز خوشبختی تو چیز دیگه ای نمی خوایم، همیشه هم دعای خیر ما پشت سرت هست، فقط ما یه مقدار عصبانی و ناراحتیم که اون هم به مرور زمان برطرف میشه و انشاءالله با رفتارهای درست هر دو نفرتون خاطره های خوب، جایگزین خاطره های تلخ میشه(منظورش روزیه که ما رو با هم دید)، بابام صحبت میکردم و من بی صدا پشت تلفن اشک میریختم از این همه صبر و دل بزرگ بابای مهربونم که روز به روز بیشتر شرمندم میکنه، بعد از اینکه قطع کردم، بابام زنگ زد منزل خواهرم و خود خواهرم جواب داد، بابام بود، شنیدم خواهرم به بابام میگفت من که چیزی بهش نگفتم، من کاریش ندارم و... بعد که قطع کرد، گفت بابا میگه اگر خانواده ی پسرک زودتر بیان خواستگاری و ما زودتر به هم محرم بشیم، بابام هم بیشتر باهامون راه میاد. آخه بابام از اینکه ما به گناه بیافتیم و بیرون با هم دیده بشیم و آبرو ریزی بشه می ترسه. و اینکه بابام اون روز اول گفته بود که پسرک باید چند ماه بعد از عقد خونه بگیره و زودتر عروسی کنیم و خیلی دوران نامزدی طولانی نشه، حالا علتش رو که بابام این رو گفته بود نمی دونم، چون اطرافیانم بین ۱تا ۲سال فاصله ی عقد تا عروسیشون طول میکشید. منظور بابام از راه اومدن در مورد طول ودت نامزدی بوده. با توجه به شرایط پسرک و کارش که رونق پیدا کرده و نمیتونه فعلا خونه تهیه کنه و مراسم و خرید و... بابام اگر شرایط پسرک و درک کنه و باهاش را هبیاد بهتر میشه... خیلی دعا کنید برام، این روزها حالم خیلی خرایه، فوق العاده استرس دارم، هفته ی قبل، ۷۲ساعت پشت سر هم خوابم نبرد، تپش قلب گرفتم، دعا کنین اونی که خیر و صلاح خدا در اون هست، همون بشه...
| www . night Skin . ir |

